رمز محبوبیت
هر کسی به طور طبیعی علاقه مند است تا محبوب دل ها باشد و مردم او را دوست بدارند. محبوبیت اگر چه آثار بسیاری برای آدمی به همراه می آورد ولی هیچ کسی نمی تواند از آرامشی که در پی محبوبیت بر می خیزد چشم پوشی کند؛ زیرا محبوبیت نه تنها امنیت را برای او به ارمغان می آورد بلکه سکونت و آرامش درونی را نیز برای او در پی خواهد داشت. هر کسی می کوشد تا به هر شکلی شده محبوب دل ها شود؛ زیرا اگر محبوبیت تحقق یابد، آدمی بر دل ها حکومت می کند و بندگی باطنی بردگی ظاهری را نیز به دنبال خواهد داشت و اشخاص کورکورانه از وی پیروی و اطاعت می کنند.
هر کسی در جست و جوی محبوبیت و حکومت بر دل ها،از ابزارهای گوناگونی بهره می برد. برخی با ابزار مال می کوشند تا دل ها را به سوی خود جذب و جلب نمایند. برخی دیگر با احسان و کمک به دیگری یا مهر و محبت می کوشند این محبوبیت را برای خود ایجاد کنند.
هر یک از این ها با توجه به گرایش های گوناگون مردم تاثیراتی به جا می گذارد. حتی ابلیس و شیاطین با وعده های دروغین و مستکبران و مستبدان با فریب و نیرنگ در جلب قلوب و دل های مردم می کوشند و تاثیراتی را نیز به جا می گذارند؛ از این روست که دولت های استکباری و مستبدی چون دولت فرعونی بر جان ها حکومت می کند و مردمانی را بنده خود می سازد.
اصولا انسان به کسی که محبت کرده گرایش دارد و اگر محبتی دیده می کوشد تا آن را پاسخ دهد. از این روست که اگر کسی به او مالی دهد یا تعلیم و آموزشی بدهد، خود را بنده او می داند و در کلام امیرمومنان علی(ع) است: من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا؛ هر کسی حرفی به من بیاموزاند مرا بنده خود ساخته است و در همین چارچوب است که ایشان خود را عبید محمد(ص) می داند که ایشان را معارف بسیار آموخته است: انا عبد من عبید محمد(ص)؛ من بنده ای از بندگان محمد(ص)هستم. به این معنا که ایشان دل در گرو محبت کسی دارد که به ایشان چیزی آموخته است. پس هر کسی، به طور طبیعی علاقه مند به کسی می شود که خدمتی به او کرده است و این گونه سپاسگزار او می باشد.
ولایت شیطانی نیز ریشه در محبت شخص به شیطان دارد؛ زیرا او را کسی می داند که خدمتی به او کرده است؛هر چند که در این باور به اشتباه و خطا رفته است و فریب و وسوسه ابلیسی را خدمت بر شمرده است. به عنوان نمونه خداوند گزارش می کند که برخی از مردم تحت ولایت جنیان در می آیند؛ زیرا گمان می کنند که ایشان اخبار غیب را در اختیار ایشان می گذارند.(سوره جن)
محبت واقعی و محبوبت جهانی
این که هر کسی سپاسگزار خدمتی است که به وی می شود و همین خدمت رسانی عاملی در جلب و جذب قلوب و دل های بشر دارد، امری پوشیده نیست؛ ولی این محبت نه تنها کامل و تمام نیست، بلکه محبوبیت فراگیر و پایدار نمی باشد. از نظر آموزه های قرآنی محبوبیت واقعی و جهانی را می بایست در امری دیگر جست.
در روایات است که اگر کسی بخواهد رابطه خود را با مردمان سامان دهد و اصلاح نماید،گام نخست آن است که رابطه خود را با خدا اصلاح کند. از امام حسن عسکری(ع) روایت است که فرمود: مَن اَصلَحَ فیما بَینَهُ وَ بَینَ اللهِ اَصلَحَ اللهُ ما بَینَهُ و بَینَ النَّاسِ؛ کسی که بین خود و خدایش را اصلاح کند، خداوند بین او و مردم را اصلاح می کند.(جهاد النفس، حدیث 355)
برای این که انسان بین خود و خدا را اصلاح کند خداوند در قرآن راهکاری را ارایه نموده است. در این راهکار مشخص شده است که اگر انسان آن را پیروی کند، محبوب خداوند می شود و رابطه میان خدا و خلق، رابطه محبت می شود و هر یکی دیگری را محبوب خود می شمارد. خداوند در آیه 31 سوره آل عمران می فرماید: «:قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ؛ بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید، و خداوند آمرزنده مهربان است.»
در حقیقت راه اصلاح میان خود و خدا، آن است که از آموزه های وحیانی قرآن و سنت و سیره پیامبر(ص) پیروی کند و به همه آموزه های وحیانی ایمان داشته باشد، نه این که به برخی مومن و به برخی دیگر کافر باشد؛ چنان که برخی به ولایت امامان معصوم(ع) کافر هستند و ایمان ندارند و حقوق اهل بیت (ع) را در ولایت نمی پذیرند.(مائده، ایه 3؛ نساء، ایه 59 و احزاب، ایه 33 و آیات دیگر)
اگر کسی به طور کامل و تمام به همه آموزه های وحیانی خداوند ایمان داشته و از آن اطاعت نماید حتی اگر بر او گران و سخت باشد(بقره، آیه 143؛ آل عمران، آیات 32 و 53) آن موقع است که محبوب خداوند می شود و از آثار این محبوبیت آن است که در میان مردم محبوب می گردد و همگان از جان و دل بنده وار جان فدای او می کنند و او را بر خود اولی و برتر می شمارند و از خود برای او می گذرند.
اطاعت از خدا و پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در زندگی در دو عنوان ایمان و عمل صالح نمودار می شود؛ چرا که این دو بال های پرواز آدمی به سوی خداوند می باشد.(فاطر، آیه 10) از این روست که خداوند به مردم می فرماید که به جای آن که بخواهند محبوبیت مردمان را از طریق مال و ثروت گدایی کنند که محبوبیت ناپایدار و غیر واقعی است(انفال، آیه 63) با ایمان و عمل صالح یعنی اطاعت از خدا و پیامبر(ص)آن را به دست آورید.
خداوند درباره رمز محبوبیت انسان می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ؛ کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، به زودى خداى رحمان براى آنان محبتى در دلها قرار مىدهد. (مریم، آیه 96)
در حقیقت رمز محبوبیت انسان ها را می بایست در ایمان و عمل صالح جست؛ اگر کسی کارهای نیکی انجام می دهد و در حقیقت متوجه حسن فعلی است و به حسن فاعلی یعنی اخلاص و ایمان اعتقادی ندارد و نیت او پاک و خالص نیست، باز هم خداوند برای او محبوبیتی در دل های ایجاد می کند ولی این محبت ناپایدار و موقتی و غیر کامل است،ولی اگر همراه با ایمان و نیت خالص یعنی حسن فاعلی باشد، این جمع حسن فعلی و فاعلی موجب محبوبیت پایدار و کامل و تمام او در میان خلق می شود؛ زیرا چنین شخصی محبوب خداوند است و محبوب خداوند در میان خلق محبوب خواهد بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٦ ب.ظ توسط خلیل منصوری
محبت، زیباترین هدیه
انسان ها همان اندازه که عقلانی هستند موجوداتی عاطفی می باشند؛ هر چند که میان دو جنس تفاوت هایی از نظر شدت و ضعف دیده می شود، ولی جنبه عاطفی و احساسی انسان است که روابط ایشان را رنگ و بویی دیگر می بخشد و از دایره بده و بستان بیرون می برد و در دایره رحمت و مهر می افکند.
اگر ما روابط انسانی به ویژه روابط خانوادگی را در چارچوب عاطفه و احساس سامان دهی کنیم، بسیاری از مشکلاتی که در خانواده ها و به تبع آن در جامعه پدید می آید، بر طرف می کردیم و آرامش و آسایش از خانواده بر همه جامعه کشیده می شد و گستره آن تنها چاردیواری خانه را در بر نمی گرفت؛ اما مشکل ما این است که روابط در چارچوب عقلانیت خشک و بی روحی سامان می یابد که قرارداد و بده و بستان محور اصلی آن است.
به نظر می رسد که مفهوم هدیه در دو نگرش روابط عاطفی و روابط عقلانی، متفاوت است. در نگرش خشک و بی روح پیوندهای مبتنی بر قرارداد و عقود، لازم است تا هدیه نیز شکلی خاص به خود گیرد. این گونه است که هدیه های مادی حتی در شکل گل و گیاه ، جلوه ای از محبت است.
این نوع محبت ، بی گمان کم ترین جلوه و مظهر آن چیزی است که می بایست دیده شود؛ چرا که حقیقت محبت را می بایست در مهر و صفا و عشق و مودت جست که نتیجه آن آرامش و آسایش است. این که انسان، بخواهد نمادهایی را برای عشق و محبت برگزیند، می بایست این نمادها به گونه ای انتخاب شود که بیانگر ابعاد عاطفی باشد؛ در این میان گل شاید زیباترین نماد باشد؛ زیرا جنبه عاطفی و احساسی آن قوی تر است.
اما نماد زیباتری نیز می توان حتی در جهان ماده برای احساسات و عواطف باطنی و نهان آدمی یافت. اگر ما در دل سرور داریم، آیا لبخند و تبسمی زیبا، نماد این سرور باطنی ما نیست؟
بی گمان، می توان نمادهای زیباتری در جهان ماده و عالم دنیا برای عشق و محبت باطنی خود بیابیم. اگر شاخه گلی را بدهیم که خاری از اخم و توقع و انتظار در کنار آن باشد، این گل با همه زیبایی اش، نمی تواند آن احساسات پاک و عواطف زیبای درونی ما را نشان دهد.
به جای این که هدیه هایی از مادیات از کالاها و خدمات به یک دیگر به شکل بده و بستان بدهیم، بهتر و زیباتر آن است که هدیه هایی از جنس عشق و مهر و محبت به یک دیگر بدهیم.
روزهای پدر و مادر و مرد و زن ، چنین رقم خورده که در مدت ماهی به هم می رسد. اگر روز زن، مرد در اندیشه کالاست چه از جنس زر و سیم، و یا در روز مرد، زن در اندیشه کالایی چه از جنس جوراب، به جای همه این ها بهتر است، احساسی را در قالب نمادی چون تبسم و عشق به یک دیگر هدیه کنیم.
آن چه پایایی و مانایی یک عشق را سبب می شود، محبت است که از جنس آسمان است. اگر عواطف و احساسات از جنس آسمان و قلب است، نمادهای آسمانی را برای آن برگزنیم و به یک دیگر هدیه دهیم. و شاید شاخه ای از گل.
در هر چیزی می بایست به عوامل پیوندی آن توجه کنیم و از جنس مناسب آن برگزنیم، هرگز دل شکسته را نمی تواند را مالی به هم پیوند زد. همان گونه که شمشیرزبان تند و تیز است و قلب می شکافد، شیرین زبان برآمده از کام نیز قلب ها را به هم پیوند می دهد.
اگر رابطه های انسانی از جنس آسمان و قلب است، می بایست از پیوندهایی بهره بریم که از جنس آسمان و قلب است. آخر چگونه می توان با جنسی از خاک، قلب های آسمانی از جنس افلاک را به هم پیوند داد؟!
آن چه راز زندگی خانوادگی است، عشق و محبت است، آن چه هدف از زندگی است،آرامش و آسایش است. این آرامش و آسایش را می بایست در همان جنس اسمان و معنویت یافت و نمادهایی که آن را نشان می دهند.
البته پیش از هر تحلیه ای می بایست تخلیه ای انجام داد. اگر در این آسمان صاف عشق و محبت، ابری تیره و تار سکونت یافته است، می بایست با باد محبت آن را از آسمان دل بیرون برد تا خورشید مهربان به تمام شفافیت و نورانیت خودش در دل جا گیرد. بیاییم دراین روزها عشق و محبت، در این دنیا و عوالم روابط انسانی ، پیوندهای خود را با نمادهایی از عشق و محبت و اسمان به یک دیگر ابراز کنیم و به جای همه تیرگی های اخم و تخم و خارهای گل محبت، گلبرگ های آسمانی عشق و محبت را جدا کنیم و در لطافت لبخند و تبسمی به یک دیگر هدیه دهیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٢ ب.ظ توسط خلیل منصوری یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩
نقد و طرح
شیوه قرآنی بر این است که همواره نقد همراه با طرح باشد؛ چرا که نقد واقعی به معنای جدا سازی سره از ناسره است و شخصی که ناسره چیزی را بیان می کند، می بایست سره آن را نیز به دست دهد. از این رو می بایست گفت که نقد همواره با طرح همراه است و در بطن و جوهره نقد طرح نیز نهفته است.
البته این شیوه اختصاص به حوزه تحلیل و نظریه و ذهن ندارد، بلکه در همه امور از جمله امور عملی نیز مورد توجه قرار گرفته است.
به عنوان نمونه یکی از اصول کلیدی اسلام، مساله نظارت همگانی مبتنی بر ولایت همگانی به نام امر به معروف و نهی از منکر است. برای این نظارت و ولایت شرایطی گفته شده است که از جمله آن ها می توان به شناخت دقیق از معروف و منکر اشاره کرد. به این معنا که شخص می بایست هم معروف و منکر را در حوزه نظریه و مفهومی بشناسد و هم در حوزه مصداقی بتواند معروف را از منکر جدا کند.
افزون بر این، اگر کسی واقعا در مقام ولایت همگانی و نظارت عمومی بر آمده است، باید افزون بر بیان منکر و نهی از آن و معرفی معروف و امر به آن، مصادیق عینی و جایگزین معرفی کرده و طرحی را ارایه دهد که قابل اجرا و انجام باشد.
از جمله در داستان قوم لوط، خداوند گزارش می کند که این قوم به کار زشت و ضد اخلاقی و هنجاری، لواط گرایش داشته و به جای زناشویی و بهره مندی از جنس مخالف، به هم جنس گرایی گرایش داشتند. بر پایه گزارش قرآن، این قوم، نخستین مردمی بودند که به امر شنیع لواط و مساحقه و هم جنس بازی رو آورده بودند و پیشینه ای از آن در گذشتگان از نسل انسانی و یا موجود دیگر وجود نداشته است.(عنکبوت، ایه 28)
حضرت لوط(ع) ماموریت می یابد که به این قوم هم جنس گرا وارد شده و ایشان را به راه فطرت و راست هدایت کند. تلاش آن حضرت(ع) بی نتیجه می ماند، به گونه ای که برای بهره برداری جنسی به سوی فرشتگانی که در شکل جوانانی زیبا برای عذاب ایشان فرود آمده بودند، به خانه حضرت(ع) یورش می آورند. آن حضرت(ع) ضمن نهی از منکر و گفتن این که این عمل فاحشه و نابهنجاری زشت و خلاف فطرت بشری است، از آنان می خواهد که به جای فرشتگان که به شکل پسران زیبا فرود آمده بودند، با دختران ایشان بیامیزند و شهوت طبیعی و غریزه جنسی خویش را ارضا کنند. آن حضرت(ص) ضمن نهی از کار زشت، نه تنها به معروف زناشویی با جنس مخالف اشاره می کند، بلکه دختران خویش را به عنوان مصادیق عینی در اختیار ایشان قرار می دهد که با ازدواج با آنان ، شهوت جنسی خویش را ارضا و خاموش کنند.(حجر، آیه 71)
هم چنین خداوند در آیه 48 سوره قصص به علل مخالفت های اهل کتاب، مشرکان و کافران اشاره می کند و می فرماید که ایشان کتابهای هدایت گر تورات و قرآن را که از سوی خداوند فرو فرستاده شده بود، به عنوان دو کتاب خرافی و سحر معرفی کرده و به انتقاد از آن می پردازند. خداوند در این آیه می فرماید که این شیوه نادرست است و اگر نقدی بر این دو کتاب دارید و آن را سحر می شمارید که سخنان یاوه و باطلی را ارایه می دهد، شما خودتان کتابی را ارایه دهید که هدایتگرتر از این دو کتاب باشد.
بنابراین اگر کسی در باره مساله ای انتقاد دارد می بایست همواره انصاف را مراعات کرده و حق و باطل را مشخص و سره و از ناسره را جدا و به درستی بیان و نشان دهد و تنها به بیان ناسره نپردازد و دیگر آن که اگر نسبت به این کار اشکالی دارد، خود طرحی کامل تر و بهتر ارایه دهد.
بنابراین، هر انتقادی می بایست همراه با طرح و پیشنهادی بهتر باشد تا به عنوان جایگزین مطرح شود. این شیوه ای است که خداوند می پسندد و عقل و خرد در پیش می گیرد و بدان عمل می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط خلیل منصوری یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩
نقد و طرح
شیوه قرآنی بر این است که همواره نقد همراه با طرح باشد؛ چرا که نقد واقعی به معنای جدا سازی سره از ناسره است و شخصی که ناسره چیزی را بیان می کند، می بایست سره آن را نیز به دست دهد. از این رو می بایست گفت که نقد همواره با طرح همراه است و در بطن و جوهره نقد طرح نیز نهفته است.
البته این شیوه اختصاص به حوزه تحلیل و نظریه و ذهن ندارد، بلکه در همه امور از جمله امور عملی نیز مورد توجه قرار گرفته است.
به عنوان نمونه یکی از اصول کلیدی اسلام، مساله نظارت همگانی مبتنی بر ولایت همگانی به نام امر به معروف و نهی از منکر است. برای این نظارت و ولایت شرایطی گفته شده است که از جمله آن ها می توان به شناخت دقیق از معروف و منکر اشاره کرد. به این معنا که شخص می بایست هم معروف و منکر را در حوزه نظریه و مفهومی بشناسد و هم در حوزه مصداقی بتواند معروف را از منکر جدا کند.
افزون بر این، اگر کسی واقعا در مقام ولایت همگانی و نظارت عمومی بر آمده است، باید افزون بر بیان منکر و نهی از آن و معرفی معروف و امر به آن، مصادیق عینی و جایگزین معرفی کرده و طرحی را ارایه دهد که قابل اجرا و انجام باشد.
از جمله در داستان قوم لوط، خداوند گزارش می کند که این قوم به کار زشت و ضد اخلاقی و هنجاری، لواط گرایش داشته و به جای زناشویی و بهره مندی از جنس مخالف، به هم جنس گرایی گرایش داشتند. بر پایه گزارش قرآن، این قوم، نخستین مردمی بودند که به امر شنیع لواط و مساحقه و هم جنس بازی رو آورده بودند و پیشینه ای از آن در گذشتگان از نسل انسانی و یا موجود دیگر وجود نداشته است.(عنکبوت، ایه 28)
حضرت لوط(ع) ماموریت می یابد که به این قوم هم جنس گرا وارد شده و ایشان را به راه فطرت و راست هدایت کند. تلاش آن حضرت(ع) بی نتیجه می ماند، به گونه ای که برای بهره برداری جنسی به سوی فرشتگانی که در شکل جوانانی زیبا برای عذاب ایشان فرود آمده بودند، به خانه حضرت(ع) یورش می آورند. آن حضرت(ع) ضمن نهی از منکر و گفتن این که این عمل فاحشه و نابهنجاری زشت و خلاف فطرت بشری است، از آنان می خواهد که به جای فرشتگان که به شکل پسران زیبا فرود آمده بودند، با دختران ایشان بیامیزند و شهوت طبیعی و غریزه جنسی خویش را ارضا کنند. آن حضرت(ص) ضمن نهی از کار زشت، نه تنها به معروف زناشویی با جنس مخالف اشاره می کند، بلکه دختران خویش را به عنوان مصادیق عینی در اختیار ایشان قرار می دهد که با ازدواج با آنان ، شهوت جنسی خویش را ارضا و خاموش کنند.(حجر، آیه 71)
هم چنین خداوند در آیه 48 سوره قصص به علل مخالفت های اهل کتاب، مشرکان و کافران اشاره می کند و می فرماید که ایشان کتابهای هدایت گر تورات و قرآن را که از سوی خداوند فرو فرستاده شده بود، به عنوان دو کتاب خرافی و سحر معرفی کرده و به انتقاد از آن می پردازند. خداوند در این آیه می فرماید که این شیوه نادرست است و اگر نقدی بر این دو کتاب دارید و آن را سحر می شمارید که سخنان یاوه و باطلی را ارایه می دهد، شما خودتان کتابی را ارایه دهید که هدایتگرتر از این دو کتاب باشد.
بنابراین اگر کسی در باره مساله ای انتقاد دارد می بایست همواره انصاف را مراعات کرده و حق و باطل را مشخص و سره و از ناسره را جدا و به درستی بیان و نشان دهد و تنها به بیان ناسره نپردازد و دیگر آن که اگر نسبت به این کار اشکالی دارد، خود طرحی کامل تر و بهتر ارایه دهد.
بنابراین، هر انتقادی می بایست همراه با طرح و پیشنهادی بهتر باشد تا به عنوان جایگزین مطرح شود. این شیوه ای است که خداوند می پسندد و عقل و خرد در پیش می گیرد و بدان عمل می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط خلیل منصوری پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩
مراتب ایثارگری
اسلام روابط انسانی را فراتر از عدالت تعریف می کند؛ به این معنا که عدالت در حوزه روابط انسانی، کف روابط - نه سقف- را شکل می بخشد؛ چرا که سطح عالی روابط در قالب احسان تعریف می شود که شامل نیکوکاری در ابعاد و اشکال گوناگونی چون عفو، گذشت، بخشش، مهر، عطوفت، نیکی، انفاق، اطعام، ایثار و از خودگذشتگی می شود. بنابراین، روابط در میان امت و مومنان، از دایره عقل فراتر می رود و به احساسات و عواطف نیز می رسد. نتیجه چنین نگرشی به روابط انسانی آن خواهد بود که مومنان، از مرتبه حب ذات ظاهری گذشته و در اوجی دیگر به خود و دیگران می نگرند. از این فراز بلند، دیگر زندگی دنیوی و حیات مادی هر چند ارزشمند است و انسان نمی بایست خود را به تهلکه نیاندازد(بقره، آیه 195)، ولی برای رسیدن به مقامات عالی تر انسانی، فدا کردن و ایثار زندگی دنیوی و حیات این دنیایی، سهل و آسان است.
احسان محور حرکت ها
به سخن دیگر، حرکت انسانی هر چند که در کف و مرتبه نازل می بایست از عدالت آغاز شود و در مدار و محور عقلانیت و عدالت بگردد، ولی در مراتب عالی تر می بایست از فراز دیگری حرکت را ادامه داد. حرکت های انسانی که برای فعلیت بخشی به اسمای الهی و متاله و خدایی شدن انجام می گیرد، زمانی حرکت کمالی است که در فراز احسان نسبت به دیگران ادامه یابد؛ زیرا در مقام احسان است که حرکت کمالی به تمام معنا تحقق می یابد و ربوبیت و پروردگاری خود را نشان می دهد.
هر کاری که انسان در دنیا انجام می دهد، تاثیرات شگرف در سازه وجودی و شاکله انسانی اش به جا می گذارد. هر انسانی، مصنوع خود می باشد و ایمان و کار نیک اوست که او را به صنعت کامل الهی تبدیل می کند؛ زیرا اسمای سرشته در ذات را از قوه به فعلیت در می آورد و او را متاله می سازد. هر گاه شمار اسمای فعلیت یافته فزون تر باشد و یا کیفت فعلیت بهتر و تمام و کامل باشد، صنعت و سازه کامل و تمام تر خواهد بود. بنابراین اشتداد در کم و کیف با حرکت تکاملی تحقق می یابد. هر چند که مراد از اشتداد در کمیت، همان تراکم اسمای الهی و فعلیت یابی شمار اسماء و نام های فعلیت یافته الهی درذات شخص است، ولی این بدان معنا نیست، اشتداد در کیفیت تحقق نمی یابد؛ چرا که هر اسمی در انسان در درجات و مراتب گوناگونی ظهور می یابد و این بستگی به نوع کار و عملکرد شخص دارد. بنابراین ، هر شخصی می بایست افزون بر فعلیت بخشی در کم و شمار اسمای الهی ، به کیفیت تحقق آن ها نیز توجه یابد که در چه مرتبه و درجه آن اسم را تحقق بخشیده است.
نکته دیگر آن که انسان ها با احسان می توانند کیفیت بسیاری از فعلیت های خویش را به تمام و کمال نزدیک سازند. از این روست که بر احسان بیش تر تاکید می شود.
البته این گونه نیست که هر انسانی در مسیر تکاملی گام بردارد و قوای الهی و اسمای خداوندی را در خود تحقق بخشد؛ زیرا بسیاری از مردمان چون کافران و مشرکان، به جای مسیر تکاملی مسیر مخالف آن را می پیمایند و حرکت تنقص را در برابر تکامل در پیش می گیرند. این گونه است که حتی برخی از فعلیت های ذاتی و ابتدایی خود را نیز از دست داده به سوی قوه می روند. این همان چیزی است که در اصطلاح قرآنی به آن حرکت به سوی باطل یاد می شود؛ زیرا حرکت به باطل به معنای از دست دادن حق است که چیزی جز پوچی نیست. هنگامی که شخص در میزان عدل الهی، قرار می گیرد، از نظر فعلیت ها چنان سبک است که ترازو شخصیت شناسی خداوند او را با موازین سبک نشان می دهد؛ اما کسی که فعلیت های اسمایی را کامل کرده یا به تمام رسانیده است، سرشار از حقیقت اسمای الهی است و سنگین خود را ظهور می دهد. نتیجه آن می شود که هر که سنگین تر در درجات قرب الهی به سبب مشابهت و مثلیت نزدیک می شود و هر که سبک تر در درجات بعد الهی به درک اسفل از فراق یعنی دوزخ سقوط می کند.
متاله شدن در حرکت تکاملی با فعلیت یابی اسمای الهی تحقق می یابد. این جاست که نقش احسان در روابط انسانی، به عنوان عامل قوی و اساسی متاله و خدایی شدن خود را نشان می دهد؛ زیرا مقام مظهریت ربوبی، مقام احسان است.
مقصد وجه اللهی
از مصادیق بارز و کامل احسان، ایثارگری است. ایثارگری بر خلاف خودپسندی، خودمحوری و حب ذات دنیایی، به معنای دیگرپسندی، دیگر محوری و حب ذات الهی است. به این معنا که انسان به جای این که به خود مادی و زندگی دنیوی بنگرد و دل بسته به آن باشد، به خود الهی می نگرد و فنای خود در خدا را مطلوب واقعی بر می شمارد. این جاست که به سادگی در یک معامله و داد و ستد، خود مادی را با خود الهی معامله می کند و به فروش می رساند. خداوند در آیه 74 سوره نساء می فرماید: پس، باید کسانى که زندگى دنیا را به آخرت سودا مىکنند در راه خدا بجنگند و هر کس در راه خدا بجنگد و کشته یا پیروز شود، به زودى پاداشى بزرگ به او خواهیم داد.
از برای این دسته از افراد، جان مادی و خود دنیوی و زمینی هر چند ارزش دارد و برای حفظ و عزت آن بسیار تلاش می کنند، ولی در فرازی بلند، هنگامی که با خود الهی و متاله شدن خویش می سنجند آن را بسیار کم ارزش ارزیابی کرده و به سادگی حاضر به معامله با خدای خود می شوند.
چنین افرادی، همه زندگی خویش را در مسیر وجه الله قرار می دهند و هیچ کاری را بی مقصد و مقصود او انجام نمی دهند؛ زیرا وجه الله به معنای متاله شدن و چهره خدایی گرفتن است. پس هر کاری را به چنین قصد و فرجامی انجام می دهند.
مراتب سه گانه ایثارگری
چنان که گفته شد ، احسان مهم ترین زمینه ساز برای متاله شدن است. در این میان، ایثارگری، کامل ترین مصداق احسان می باشد؛ زیرا در ایثارگری شخص از همه چیزی که منسوب و منتسب به خود از می گذرد و تنها خدا و وجه الله مد نظر قرار می دهد.
البته در ایثارگری نیز می توان مراتب سه گانه ای را یافت که هر مرتبه ای نسبت به مرتبه پایین تر از ارزش و جایگاه برتری سود می برد.
خداوند در آیه 8 سوره انسان در مقام ستایش ایثارگری اهل بیت عصمت و طهارت (ع) می فرماید: وَ یُطعِمُونَ الطعَامَ عَلى حُبِّهِ مِسکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً؛ و آنان به دوستی، بینوا و یتیم و اسیر خوراک مىدادند.
درباره این که ضمیر " حبه" به چه چیزی بر می گردد، سه احتمال داده اند که به نظر می رسد که می تواند هر سه احتمال درست باشد؛ چرا که هر احتمالی مرتبه ای از مراتب ایثارگری را روشن می سازد.
1. این که گفته شود که ضمیر در کلمه به طعام بر گردد. به این معنا که آنان با آن که خود نیازمند طعام بودند؛ زیرا گرسنه و روزه دار بودند، با همه دوست داشتن طعام برای خود، آن را به دیگران ایثار می کنند. بنابراین، با آن که به طعام نیازمند بودند، ولی از طعام می گذرند و ایثارگری می کنند. علامه طباطبایی در ذیل آیه می نویسد: منظور از "حب طعام" اشتیاق و اشتهاى زیاد به طعام ، به خاطر شدت احتیاج به آن است. بنابراین، اهل بیت (ع) چیزی را که بسیار دوست می داشتند انفاق می کنند تا به مقام اهل بر و ابرار برسند و ایثارگری را به نمایش گذارند و اسوه عینی و سرمشق مردمان شوند. خداوند در باره انفاق از محبوب و دوستی داشتنی ها می فرماید: "لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون؛ هرگز به نیکی نمی رسید مگر آن که از آن چه دوست دارید انفاق کنید." .
2. این که ضمیر در کلمه به اطعام بر گردد که از جمله یطعمون فهمیده می شود. به این معنا که اهل بیت عصمت و طهارت (ع) اطعام و انفاق را دوست دارند. از این روست که آنان در مقام ایثارگر اطعام وارد می شوند تا این گونه متاله شوند و وجه الهی را قصد نمایند.
3. این که ضمیر را به خدا ارجاع دهیم. بنابراین، اهل بیت(ع) اطعام طعام به دیگران را به سبب دوستی خداوند انجام می دهند.
از این آیه می توان سه مرتبه از مراتب ایثارگری را به دست آورد. مرتبه نخست، گذشت و ایثار از چیزی هایی است که برای انسان محبوب می باشد و به آن نیازمند است مانند گذشتن و ایثار طعام؛ مرتبه دوم، عبور از مقام اطعام و هر عمل صالح است؛ زیرا انسان هر گاه از محبوب بگذرد، به مرتبه ای می رسد که کارهای نیک برای او عادت می شود و دوست دارد که به عنوان اهل نیکوکاری و محسنان شناخته و در زمره ایثارگران نامش برده شود. کسی که از این مرتبه بگذرد به مرتبه سوم ایثارگری می رسد که در آن مرحله تنها خداوند محبوب اوست و همه چیز از جمله جان را فدای این محبوب می کند. دیگر نه دنیا و ما فیها برای او ارزش و محبوب است و نه اعمال صالح برای او محبوبیت می یابد، بلکه خداوند است که محبوب اوست. این جاست که حب دو طرف به وجود می آید و شخص محبوب الهی می شود؛ زیرا دیگر در خدا فانی شده ، هر چه خواهد خواهد می خواهد. البته فنای مطلق و کامل تنها برای اوحدی چون پیامبر(ص) است که مرتبه دیگری است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٤ ب.ظ توسط خلیل منصوری سهشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩
فرمان استقامت بر ولایت علی(ع) به پیامبر(ص)
خداوند در آیات بسیاری به مساله ولایت علی(ع) به عنوان ولایت کامل فرمان داده است. اهمیت ولایت به آن است که اثبات و تثبیت آن ضمانت بر حفاظت دین اسلام تا قیامت است. همان گونه که هر پیامبری ماموریت داشت تا پیامبران بعدی به ویژه پیامبری خاتم النبیین (ص) را بشارت دهد، هم چنین ماموریت داشتند تا بر ولایت کبرای علوی تاکید کنند؛ چرا که هدایت الهی از آغاز تا پایان امر یکتا و یگانه ای است که در جدول زمان ها و مکان ها به منهاج شریعت شکل یافته است تا هر امتی بر منسکی خاص بر رود عظیم اسلام در آید.
از آن جایی که بر فرمان الهی دین اسلام، همان تنها حقیقت هدایت و صراط مستقیم از آغاز تا قیامت است که " ان الدین عندالله الاسلام"،( ال عمران، آیه 19) و هم چنین از آن جایی که اتمام و اکمال دین به ابلاغ ولایت علوی و ایمان و اعتقاد و التزام عملی بدان است(مائده، آیه 3) به گونه ای که اگر این حکم ابلاغ نشده باشد، چیزی از رسالت انجام نگرفته است،(مائده، آیه 67) می توان دریافت که ولایت کبرای علوی، باطن و حقیقت همه اسلام و ماموریت همه پیامبران (ع) از آدم (ع) تا خاتم (ص) بوده است.
از این روست که در روایات معتبر بسیار این معنا مورد تاکید قرار گرفته است که اصولا " الصراط المستقیم" همان ولایت علوی است.(تفسیر عیاشی، ج 1 ، ص 25 و شواهد التنزیل، ج 1 ، ص 75) چرا که حقیقت صراط و باطن اسلام همان ولایت و اطاعت از ولی الله اعظم الهی است. از این روست که در روایات معتبر علی(ع) همان میزان و نیز قاسم الجنه و النار معرفی شده است؛ زیرا همان که میزان است همان حق را از باطل و محب را از مبغض جدا می کند؛ چرا که باطن سجده بر آدم(ع) ولایت پذیری و اطاعت پذیری از خداوند است و هر گونه تمرد از این سجده و استکبار به معنای طغیان علیه خداوند می باشد. هم چنین، باطن ایمان و حقیقت اسلام، ولایت علوی است و این که مدعی ایمان است می بایست این ایمان را در سجده اطاعت و ولایت علوی نشان دهد؛ از این روست که سجده بر آدم را به سبب حقیقت چیزی که در آدم از روح و نور علوی و محمدی(ص) دمیده شده بود، نسبت می دهد.
خداوند در آیاتی چند درباره علت فرمان سجده بر آدم(ع) بیان می کند که به سبب " نفخت من روحی " و " تعلیم و جعل اسمای الهی" می بایست این سجده صورت گیرد. می دانیم که این روح که منصوب به ذات الهی است همان حقیقت نور محمدی و علوی است که در آدم (ع) دمیده و به کلمات اسمای الهی در ذات آدم(ع) سرشته شده است. از پیامبر گرامی(ص) روایت است که فرمود: کنت انا و علی بن ابی طالب نورا بین یدی الله قبل ان یخلق آدم باربعه عشر الف عام. فلما خلق الله آدم قسم ذلک النور جزئین فجزء انا و جزء علی.(المناقب للخوارزمی، ص 145 ، حدیث 169 و منابع دیگر روایی)
بنابراین علت سجده بر آدم (ع) حقیقت نوری علوی و محمدی است که در آدم دمیده و قرار داده شده بود و لزوم اطاعت همگان از جن و انس و دیگر موجودات به سجده اطاعت، پذیرش ولایت محمدی و علوی می باشد.
با توجه به آیات و روایات بسیار معتبر این معنا اثبات می شود که حقیقت توحید و نبوت چیزی جز ولایت علوی نیست که آیاتی از جمله آیه 67 سوره مائده بر آن دلالت دارد؛ چرا که اگر ولایت علوی به مردمان تبلیغ نشود و رسانده نگردد هیچ ابلاغی انجام نشده است و اسلام ناقص و ناتمام خواهد بود. از این روست که در روایات تمام الحج و الصلاه و مانند آن را به لقاء الامام گفته اند. این بدان معنا خواهد بود که اسلام رسالت همه انبیاء به حب علی (ع) و ولایت ایشان است.
خداوند در آیه 63 سوره زخرف به پیامبر(ص) فرمان می دهد که به آن چه نسبت به ولایت علوی به عنوان صراط مستقیم وحی شده تمسک بجو و دیگران را بدان بخوان(کافی ، ج 1 ، ص 416 و شواهد التنزیل، ج 1 ، ص 87 و تفسیر العیاشی، ج 1 ، ص 24)
سپس در آیه 112 سوره هود به ایشان فرمان می دهد تا بر این تمسک و ابلاغ تمام رسالت به اعلان ولایت علوی، استقامت ورزد و دیگران را نیز بدان دعوت کند: فاستقم کما امرت و من تاب معک و لاتطغوا انّه بما تعملون بصیر؛ چرا که ایمان و فرائض همان حقیقت ولایت علوی است.(مناقب ، خوارزمی، ج 3 ، ص 219)
بنابراین خداوند همه فرستادگان را برای بشارت به ولایت علوی فرستاده و این که ایمان جز به حب علی که صراط مستقیم و میزان سنجش اعمال انسان است ، معنا و مفهومی ندارد.
لزوم استقامت بر آن چه ماموریت داشته از این که ولایت علوی را ابلاغ کند، از آن رو بوده است که بسیاری از حقیقت ایمان بر می تافتند و حاضر به پذیرش ولایت علوی و سجده اطاعت بر آن حضرت نمی شدند، چنان که این معنا در زندگی امت اسلام ظاهر شد و کم تر کسی به این ولایت تن داد و بر پذیرش آن اطاعت نمود.
و در مجمع البیان در ذیل آیه (فاستقم کما امرت...) از ابن عباس نقل کرده که گفت: هیچ آیه اى بر رسول اکرم نازل نشد که به قدر این آیه ناراحتش کند، و لذا وقتى اصحابش عرض کردند یا رسول اللّه پیرى به سرعت بر شما حمله آورد و موهاى شما را سفید کرد، در جوابشان فرمود: سوره هود و سوره واقعه مرا پیر کرد.
این از آن رو بوده است که آن حضرت (ص) خود ولایت علوی را باور و ایمان داشته و بر آن استقامت می ورزید ولی کم تر کسی از اهل اسلام حاضر بود تا با پیامبر(ص) در این راه استقامت ورزد چنان که دیدیم تنها چهار تن از ایشان سلمان و مقداد و ابوذر و عمار بر آن استقامت ورزیدند.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٢ ب.ظ توسط خلیل منصوری شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٩
صفات اولوالالباب از نظر امام صادق(ع)
حاج محمد اسماعیل دولابی کسی است که در خردسالی در حرم امیرمومنان(ع) سینه های خویش را به ضریح آن امام همام و باب مدینه العلم می زند و از ایشان می خواهد تا در سینه اش از آن علوم چیزی قرار دهد. وی پس از بازگشت از عتبات عالیات در خانه پدریشان ناگهان بارگاه امام حسین(ع) را می بیند و منادی خطاب می دهد که آن چه خواسته بودی به تو عنایت شد. پس بی آن که تحصیلات متعارف حوزوی و غیر حوزوی داشته باشد، سخنان گوهرباری را از معارف اهل بیت(ع) بر زبان می آورد که هنوز عاشقان را بر سر وجد می آورد. هشتم بهمن سالروز وفات حاج محمد اسماعیل دولابی است.
از نظر شاگردان آن مرحوم، دولابی تنها تابلو و نشانه ای بر سر راه بوده است که مقصد را نشان می داد و بر تمام آن نشانه ها، اسم ولی الله اعظم به چشم می خورد که مقصد همگان است؛ چرا که الی ربک الرجعی و الی ربک المنتهی. وی اهل نوشتن کتاب نبود و به قول مولانا حکایت نویس نبود اما چنان بود که از وی حکایتها می نویسند . گوشه هایی از مجالس ایشان در مجموعه ای به نام « طوبی محبت» گردآوری شده است .
در مقدمه جلد اول این مجموعه آمده است: دو طریق در باب سلوک به حق تعالی وجود دارد . یکی راه جذبه و رحمت حق است که در این راه بارقه ای از دوست به سالک می خورد و در واقع کشش دوست ، سالک را پیش می برد و این یک دعوت خصوصی برای اوست و از سالک این طریق به مجذوب سالک تعبیر می شود .
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چونبودازآن سوچه سود کوشیدن
راه دوم آن است که سالک باید آنقدر مجاهده کند و ریاضت بکشد تا به جذبه حق برسد و سالک این طریق را ، سالک مجذوب گویند . در حقیقت هردو طریق جذبه حق تعالی است که سالک را به مقصد می رساند .
بین این دو طریق تفاوتهای زیادی است که در صدد بیان آنها نیستیم و فقط به ذکر روایت مهمی که این دو طریق را بیان می کند بسنده می کنیم .
مرحوم مجلسی نیز این روایت در بحارالانوار ذکر کرده است . این حدیث مشتمل بر بسیاری از حقایق ربانی و اسرار الهی است . امام صادق (ع) در حدیثی به یونس بن ظیبان فرمودند:
«صاحبان خرد با تفکر عمل می کنند تا محبت خدا را به دست آورند. همانا وقتی که قلب، محبت را تحصیل نماید و به آن نورانی گردد ، لطف سرازیر می شود. آن گاه او اهل فایده شده و بر اساس حکمت سخن خواهد گفت پس زیرک شده و با قدرت عمل می نماید و به طبقات هفتگانه آشنا می شود.
هنگامی که به این مرحله رسید، بر اساس لطف و حکمت و بیان یک حرکت و دگرگونی در تفکرات او پدید می آید و خواست و محبت خویش را در راه خالقش صرف می نماید. به این ترتیب به مقام برتر دست پیدا کرده و خدا را با چشم دل مشاهده خواهد نمود و حکمت را به غیر روش حکما، علم را به غیر راه علما و صدق را به غیر شیوه صدیقین به دست خواهد آورد ....
.... و کسانی که آن راه (طریق ریاضت و خشوع و عبادت) را می پیمایند، یا موفق می شوند یا ناکام می مانند و اکثر آنها ناموفق خواهند بود، چراکه حق خدا را رعایت ننموده و به اوامر وی (به طور کامل) عمل نکرده اند. این صفت کسی است که حق شناخت و محبت او را بجا نیاورده است. پس مبادا فریب نماز و روزه و سخنان و علوم آنها را بخوری! آنان درازگوشانی فراری هستند .... »
اما حدیث صفات اولوالالباب که حضرت علامه آیة الله حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی (قدسسره) در صفحات 352 تا 359 مجلد نخست کتاب الله شناسی می آورد، این است:
سیّد هاشم بحرانی روایتی بسیار جالب و دلنشین از یونس بن ظَبیان از حضرت امام جعفر بن محمّدٌ الصّادق علیهما السّلام روایت میکند درباره اُولوالالباب ؛ که منهاج و رویّه آنان چیست، و محبّتشان به خدا چگونه است، و راه و طریق آنها چطور است، و برای لقاء و معرفت و تقرّب به حضرت او چه کارهائی را بجا میآورند؟ و بالاخره نشان میدهد که هر کس بخواهد به مقام کمال برسد، تنها راهش متابعت از ائمّه علیهم السّلام میباشد ؛ تا بتواند از تمام عقبات و کریوههای صعب العبور بگذرد و از دستبرد شیطان و نفس امّاره نجات یابد، تا به مقام علم الیقین و عین الیقین و حقّ الیقین واصل شود.
متن و ترجمه حدیث شریف صفات اولوالالباب
وی در تفسیر آیه مبارکه: یَـٰٓإِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ.
روایاتی را نقل میکند، از آن جمله این روایت است:
از ابن بابویه، از علیّ بن الحسین، از أبو محمّد هرون بن موسی، از محمّد بن هَمّام، از عبدالله بن جعفر حِمْیَریّ، از عمر بن علیّ عبدی، از داود ابن کُثَیر رَقّی ، از یونس بن ظبیان ؛ که او گفت: من وارد شدم بر امام جعفر بن محمّدٌ الصّادق علیهما السّلام و گفتم: یابن رسول الله! من داخل شدم بر مالک و اصحابش و شنیدم بعضی از آنها میگفتند: خداوند دارای صورت است ، و بعضی میگفتند: خداوند دارای دو دست است؛ و در این مطلب استشهاد مینمودند بقَولِه تعالی: بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ . و بعضی میگفتند: خداوند جوان است در حدود جوانان سی ساله. در نزد تو چیست درباره این مسائل یابنرسول الله؟!
یونس گفت: حضرت در حال تکیه بودند، نشستند و شانه و پشت برگرفتند و عرض کردند:
اللَهُمَّ عَفْوَکَ ! عَفْوَکَ! «بار خداوندا تو عفوت را برسان! تو عفوت را برسان! از این سخن ناهنجار!»
منهاج و روش موحّدین در توحید و معرفت الهی، در حدیث امام صادقعلیه السّلام سپس فرمودند: یَا یُونُسُ! مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَجْهًا کَالْوُجُوهِ فَقَدْ أَشْرَکَ. وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ جَوَارِحَ کَجَوَارِحِ الْمَخْلُوقِینَ فَهُوَ کَافِرٌ بِاللَهِ ، فَلَا تَقْبَلُوا شَهَادَتَهُ! وَ لَا تَأْکُلُوا ذَبِیحَتَهُ! تَعَالَی اللَهُ عَمَّا یَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ. فَوَجْهُ اللَهِ أَنْبِیَآؤُهُ وَ أَوْلِیَآؤُهُ.
وَ قَوْلُهُ: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ ، فَالْیَدُ: الْقُدْرَةُ ] کَقَوْلِهِ: [ وَ أَیَّدَکُم بِنَصْرِهِ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَهَ فِی شَیْءٍ، أَوْ عَلَی شَیْءٍ، أَوْ تَحَوَّلَ مِنْ شَیْءٍ إلَی شَیْءٍ، أَوْ یَخْلُو مِنْهُ شَیْءٌ، وَ لَا یَخْتَلِی مِنْهُ مَکَانٌ، أَوْ یَشْغَلُ بِهِ شَیْءٌ؛ فَقَدْ وَصَفَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ.
وَ اللَهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ. لَا یُقَاسُ بِالْمِقْیَاسِ، وَ لَا یُشْبِهُ بِالنَّاسِ. وَ لَایَخْلُو مِنْهُ مَکَانٌ، وَ لَا یَشْتَغِلُ بِهِ مَکَانٌ. قَرِیبٌ فِی بُعْدِهِ، بَعِیدٌ فِی قُرْبِهِ. ذَلِکَ اللَهُ رَبُّنَا لَا إلَهَ غَیْرُهُ.
فَمَنْ أَرَادَ اللَهَ وَ أَحَبَّهُ بِهَذِهِ الصِّفَهِ فَهُوَ مِنَ الْمُوَحِّدِینَ. وَ مَنْ أَحَبَّهُ بِغَیْرِ هَذِهِ الصِّفَةِ فَاللَهُ مِنْهُ بَرِیٓءٌ وَ نَحْنُ مِنْهُ بُرَءَآءُ.
«ای یونس! کسیکه گمان کند خداوند دارای صورتی میباشد مانند صورتها ، تحقیقاً شرک آورده است. و کسیکه گمان کند خداوند دارای اعضاء و جوارحی میباشد مانند جوارح مخلوقات تحقیقاً کفر ورزیده است به خداوند. بنابراین نبایستی شهادتش را قبول کنید! و نبایستی ذبیحه و کشتارش را بخورید! بلند مرتبه است خداوند از آنچه را که تشبیه کنندگان او را به صفات خلائق توصیف مینمایند. بنابراین «وجهُ الله» عبارت هستند از انبیای وی و اولیای وی.
و امّا در کلام او که وارد است: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ «من آدم را با دودست خودم آفریدم. تو از سجده بر او استکبار ورزیدی؟!» در اینجا ید (دست) به معنی قدرت میباشد. شاهد در أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ است . (که أیَّدَ از همان مادّه یَد است ، یعنی خداوند با نصرت خودش شما را تقویت نمود!)
بناءً علیهذا کسی که معتقد باشد خداوند در چیزی است، و یا بر چیزی است، یا از چیزی به چیز دگری تحوّل یافته است، یا از او چیزی فارغ است، یا از او مکانی خالی میباشد؛ یا او را چیزی بخود مشغول میسازد؛ او را با صفت مخلوقات توصیف نموده است. در حالیکه خداوند خالق تمام چیزهاست. با مقیاس و میزانی نمیتوان او را سنجید. و با مردم مشابهتی ندارد، و محلّی وجود ندارد که از او خالی بوده باشد؛ و مکانی به او مشغول نشده . در عین دوریاش نزدیک است؛ و در عین نزدیکیاش دور. آنست خداوند پروردگار ما که معبودی غیر از او نیست.
پس کسیکه خدا را بخواهد و اراده کند و دوست داشته باشد بدین صفت، او از زمره موحّدین میباشد؛ و کسیکه وی را به دون این صفت بخواند و دوست داشته باشد ، خداوند از او بیزار است، و ما نیز از او بیزار هستیم!»
سپس حضرت علیه السّلام فرمود:
إنَّ أُولِی الالْبَابِ الَّذِینَ عَمِلُوا بِالْفِکْرَةِ حَتَّی وَرِثُوا مِنْهُ حُبَّ اللَهِ. فَإنَّ حُبَّ اللَهِ إذَا وَرِثَتْهُ الْقُلُوبُ اسْتَضَآءَ بِهِ وَ أَسْرَعَ إلَیْهِ اللُطْفُ ، فَإذَا نَزَلَ مَنْزِلَةَ اللُطْفِ صَارَ مِنْ أَهْلِ الْفَوَآئِدِ.
فَإذَا صَارَ مِنْ أَهْلِ الْفَوَآئِدِ تَکَلَّمَ بِالْحِکْمَةِ. وَ إذَا تَکَلَّمَ بِالْحِکْمَةِ صَارَ صَاحِبَ فِطْنَةٍ . فَإذَا نَزَلَ مَنْزِلَةَ الْفِطْنَةِ عَمِلَ بِهَا فِی الْقُدْرَةِ ، فَإذَا عَمِلَ بِهَا فِی الْقُدْرَةِ عَمِلَ فِی الاطْبَاقِ السَّبْعَةِ.
فَإذَا بَلَغَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ صَارَ یَتَقَلَّبُ فِی لُطْفٍ وَ حِکْمَةٍ وَ بَیَانٍ.
فَإذَا بَلَغَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ جَعَلَ شَهْوَتَهُ وَ مَحَبَّتَهُ فِی خَالِقِهِ.
فَإذَا فَعَلَ ذَلِکَ نَزَلَ الْمَنْزِلَةَ الْکُبْرَی؛ فَعَایَنَ رَبَّهُ فِی قَلْبِهِ، وَ وَرِثَ الْحِکْمَةَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَتْهُ الْحُکَمَآءُ، وَ وَرِثَ الْعِلْمَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَتْهُ الْعُلَمَآءُ، وَ وَرِثَ الصِّدْقَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَهُ الصِّدِّیقُونَ.
إنَّ الْحُکَمَآءَ وَرِثُوا الْحِکْمَةَ بِالصَّمْتِ. وَ إنَّ الْعُلَمَآءَ وَرِثُوا الْعِلْمَ بِالطَّلَبِ. وَ إنَّ الصِّدِّیقِینَ وَرِثُوا الصِّدْقَ بِالْخُشُوعِ وَ طُولِ الْعِبَادَةِ.
فَمَنْ أَخَذَهُ بِهَذِهِ السِّیرَةِ إمَّا أَنْ یَسْفَلَ وَ إمَّا أَنْ یُرْفَعَ. وَ أَکْثَرُهُمُ الَّذِی یَسْفُلُ وَ لَا یَرْفُعُ إذَا لَمْ یَرْعَ حَقَّ اللَهِ وَ لَمْ یَعْمَلْ بِمَا أَمَرَهُ بِهِ.
فَهَذِهِ صِفَةُ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ ، وَ لَمْ یُحِبُّهُ حَقَّ مَحَبَّتِهِ.
فَلَا یَغُرَّنَّکَ صَلَوتُهُمْ وَ صِیَامُهُمْ وَ رِوَایَاتُهُمْ وَ عُلُومُهُمْ ؛ فَإنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ.
یَا یُونُسُ! إذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِیحَ فَعِنْدَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ! فَإنَّا وَرِثْنَاهُ ، وَ أُوتِینَا شَرْحَ الْحِکْمَةِ وَ فَصْلَ الْخِطَابِ.
«اُولو الالباب و خردمندان، کسانی هستند که با تفکّر سر و کار دارند تا آنکه نتیجه حاصله از آن محبّت خدا میگردد. زیرا چون دلها حبّ خدا را در خود گرفت و پذیرفت، دل به حبّ خدا روشن میشود، و لطف خدا بدان سرعت میگیرد.
و چون در منزل لطف قرار گرفت (و اسم لطیف الهی بر وی فرود آمد) از گروه و اهل فوائد میشود.
و چون از گروه و اهل فوائد گشت با حکمت سخن میگوید. و چون با حکمت سخن گفت از گروه و اهل فِطنت (حذاقت و جودت فهم) میگردد. و چون در منزل فطنت وارد شد با فطنت ، در قدرت دست میبرد. و چون با فطنت در قدرت دست برد در طبقات هفتگانه آسمان اثر و عمل میکند.
و چون بدین مرتبه بالغ شد، وجودش در لطف و حکمت و بیان دگرگون میشود.
و چون بدین منزلت رسید ، شهوت و میل و محبّتش را در خالق خودش قرار میدهد.
و چون این کار را انجام داد در منزلت و مکانت کبرای خداوندی وارد میشود و پروردگارش را در دلش بالعیان مشاهده میکند. و حکمت را از غیر طریقی که حکماء بدست آوردهاند بدست میآورد. و علم را از غیر راهی که علماء آموختهاند میآموزد. و صدق را از غیر منهجی که صدّیقون تحصیل کردهاند تحصیل مینماید.»
«حکماء ، حکمت را از راه سکوت و صمت تحصیل میکنند. و علماء ، علم را از راه طلب به دست میآورند. و راستگویان، صدق را از نهج خشوع و عبادتهای دراز واجد میشوند.
و کسیکه بدین سیره و منهاج وارد شود و حکمت و علم و صدق را از آن اخذ کند یا به پستی واژگون میگردد و یا به بالائی و برتری ترفیع مییابد. و اکثریّت ایشان آنهائی هستند که به پستی در میافتند و به برتری و رفعت نمیگرایند اگر حقّ خداوند را رعایت ننموده و به اوامر وی عمل ننموده باشند.
پس این اوصاف کسی میباشد که خدای را آنطور که باید و شاید نشناخته و بدو معرفت پیدا نکرده است ، و آنطور که باید و شاید پاس محبّت او را نداشته و او را محبوب مطلق خویشتن ندانسته است.
(ای یونس!) بنابراین نمازشان و روزهشان ترا فریب ندهد، و روایات و علومشان ترا گول نزند؛ چرا که آنان خرانی هستند که فراری داده شدهاند! (که از شیر ژیان پا به فرار گذاردهاند.)»
«ای یونس! اگر علم صحیح را میطلبی بدان که نزد ما أهل البیت وجود دارد. زیرا که آن علم به عنوان میراث به ما رسیده است ، و به ما شرح حکمت و فصل خطاب عطا شده است.»
یونس میگوید: من گفتم: یَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! وَ کُلُّ مَنْ کَانَ مِنْ أَهْلِ الْبَیْتِ وَرِثَ کَمَا وَرِثْتُمْ مِنْ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ؟! ؛ «تمام آنانکه از اهل بیت هستند آن علم را ارث بردهاند همانطور که شما از علیّ و فاطمه به میراث بردهاید؟!»
حضرت فرمود: مَا وَرِثَهُ إلَّا الائِمَّةُ الاِثْنَا عَشَرَ! ؛ «آنرا به طریق ارث حائز نشدهاند مگر امامان دوازدهگانه!»
یونس میگوید: عرض کردم: یابن رسول الله! ایشان را برای من نام ببر!
حضرت فرمود: أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ، وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ، وَ بَعْدَهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، وَ بَعْدَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، وَ بَعْدَهُ أَنَا، وَ بَعْدِی مُوسَی وَلَدِی، وَ بَعْدَ مُوسَی عَلِیٌّ ابْنُهُ ، وَ بَعْدَ عَلِیٍّ مُحَمَّدٌ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِیٌّ، وَ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُ، وَ بَعْدَ الْحَسَنِ الْحُجَّةُ ؛ اصْطَفَانَا اللَهُ وَ طَهَّرَنَا ، وَ ءَاتَانَا مَا لَمْ یُوْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِینَ.
«اوّل ایشان علیّ بن أبیطالب است، و پس از او حسن و حسین، و پس از او علیّ بن الحسین، و پس از او محمّد بن علیّ، و پس از او من، و پس از من موسی فرزندم، و پس از موسی علیّ پسرش، و پس از علیّ محمّد، و پس از محمّد علیّ، و پس از علیّ حسن، و پس از حسن حجّت؛ خداوند ما را برگزیده است و تطهیر نموده است ، و به ما عنایت فرموده است آنچه را که به احدی از عالمیان نداده است.»
یونس گوید: پس از این عرض کردم: یابن رسول الله! پسر عبدالله بن مسعود دیروز بر شما وارد شد و از شما پرسید همین را که من پرسیدم؛ و شما جواب دادید به خلاف آنچه را که به من جواب دادید!
حضرت فرمود: یَا یُونُسُ! کُلُّ امْرِیٍ مَا یَحْتَمِلُهُ! وَ لِکُلِّ وَقْتٍ حَدِیثُهُ! وَ إنَّکَ لَاهْلٌ لِمَا سَأَلْتَهُ! فَاکْتُمْهُ إلَّا عَنْ أَهْلِهِ! ؛ «ای یونس! هر کس توانائی مقدار معیّنی از علوم را دارد که آنرا بردارد! و از برای هر وقت گفتاری متناسب آن وقت میباشد! و تو اهلیّت داری درباره فهمیدن آنچه را که پرسیدی! بنابراین، این علم را پنهان بدار مگر برای صاحبان آن که اهلیّت آنرا دارند!» («البرهان فی تفسیر القرءَان» طبع سنگی (سنه 2 0 13 هجری قمری) ج 2 ، ص0 93 ؛ این روایت را با مختصر اختلافی در لفظ و با همین سند بدون واسطه ابن بابویه بلکه مستقیماً از علیّ بن الحسین (پدر او) ، شیخ اقدم ما علیّ بن محمّد خَرّاز قمّی رازی در کتاب «کفایة الاثر فی النّصّ علی الائمّة الإثنی عشر» طبع حروفی انتشارات بیدار (سنه 1 0 14 ) از ص 255 تا ص 259 روایت نموده است.)
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٥ ب.ظ توسط خلیل منصوری شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸
راز جاودانگی قرآن
قرآن ، مهم ترین، کامل ترین و جامع ترین کتاب آسمانی است. راز جاودانگی آن اموری چند از جمله حفاظت و صیانت الهی می تواند باشد؛ ولی یکی از دلایل این جاودانگی را می بایست در غنای محتوایی ، گستره معنایی و مفهومی ، فراگیری موضوعی و جامعیت آن جست.
این که پیامبر گرامی (ص) فرموده است: اوتیت جوامع الکلم ؛ جوامع کلمات به من داده شده است(نهج الفصاحه، ص 195) به معنای این می تواند باشد که به وی قرآن بخشیده است؛ زیرا قرآن کتابی شگفتی است که با کم ترین عبارات بیش ترین و کامل ترین محتوا را با خود همراه دارد. از این روست که آن را جوامع الکلم نیز گفته اند: لقلة الفاظها و کثرة معانیها.
هر چند که هدف اصلی قرآن، هدایت است ولی این بدان معنا نیست که حاوی بسیاری از حقایق هستی نباشد، بلکه حتی می توان ادعا کرد که قرآن " تبیانا لکل شی " و بیانگر هر چیزی است چنان که خود چنین ادعای را مطرح کرده است. از این روست که معصوم می فرماید " ما همه رخدادهای هستی را تا قیام قیامت از خود کتاب الله استخراج می کنیم و بر پایه همین باور و اعتقاد است که معصومان (ع) از بطون هفت یا هفتاد گانه قرآن سخن به میان می آورند؛ زیرا قرآن را کسی فرستاده است که دارای سه ویژگی آگاهی ، توانایی و خواهانی است. به این معنا که خداوند آگاه و عالم به همه چیزی است " لایعزب عنه مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض؛ کوچک ترین چیز در آسمان و زمین بیرون از علم و آگاهی خداوند نیست. چنان که از این توانایی نیز برخوردار می باشد که هر آن چه می داند را بیان کند بی آن که در محذوری قرار گیرد و هم چنین خواسته است تا هر آن چه را نیاز بشر است را بیان کند و در مقام بیان آن نیز می باشد.
تنها مشکلی که در این میان وجود دارد، ظرفیت زبانی و تحمل واژگانی است که زبان عربی تا اندازه ای این مشکل را برطرف نموده است. بر این اساس می توان گفت که قرآن ، کتابی جامع و فراگیر است که هر آن چه نیاز بشر است در آن بیان شده است بی آن که کم و کاستی در آن وجود داشته باشد. این گونه است که " الله تجلی فی کلامه ؛ خداوند در کلام خویش قرآن تجلی یافته است ولی قرآن " تجلی اعظم " الهی می باشد.
علم مطلق الهی در کنار قدرت مطلق و خواسته و مشیت او موجب شده است تا قرآن در جایگاهی ویژه قرار گیرد و مهمین و چیره بر همه کتب آسمانی و وحیانی شود. زبان عربی نیز به سبب تاب و توان بالایی که برخوردار می باشد می تواند این جامعیت را فراهم آورد و مشکل چهارم را حل کند. این گونه است که ظرفیت ها و گنجایش زبان عربی با همه محدودیت هایش ، از گنجایش فوق العاده ای برخوردار می باشد و می تواند هر آن چه خدا خواسته را در خود حفظ کند و نگه دارد.
قرآن تنها کتاب وحیانی و الهی است که به سبب ظرفیت بی پایان معنایی و مفهومی اش می تواند پاسخ گویی تمامی نیازهای بشر در زندگی دنیوی و بلکه اخروی او باشد. از این روست که به عنوان کتاب مهیمن الهی مطرح شده است. راز جاودانگی قرآن را می بایست در همین پاسخ گویی و ظرفیت بالایی آن دانست که نوعی سیطره و چیرگی طبیعی نسبت به دیگر کتب آسمانی و دانش های انسانی برای او به همراه می آورد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ب.ظ توسط خلیل منصوری یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸
اذیت و آزار دیگران
یکی از نا به هنجاری های اجتماعی، اذیت و آزار دیگران به اشاره، زبان و کردار می باشد. از آن جایی که از نظر اسلام، جامعه از جایگاه بلند و ویژه ای برخوردار می باشد، هر گونه رفتاری که این پایگاه بزرگ انسانیت را در معرض خطر قرار دهد، به عنوان کرداری زشت ، گناه و گاه جرم دانسته و شناخته شده است.
از نظر اسلام هر گاه میان امر شخصی و امر اجتماعی تضاد و تزاحمی پدید آید، همواره امر اجتماعی بر امر شخصی مقدم می شود، زیرا جایگاه جامعه فراتر و برتر از جایگاه شخص است. از این روست که برای حفظ بنیادهای اجتماعی می توان از شخص گذشت و جامعه را حتی با از دست شخص بلکه اشخاص حفظ کرد؛ زیرا حفظ جامعه به معنای حفظ انسانیت وبشریت است و فساد و تباهی و فروپاشی آن نیز به معنای فروپاشی انسانیت تلقی می شود. براین اساس همواره حقوق جامعه بر حقوق فردی مقدم می شود و حتی می توان برای حفظ حقوق جامعه از حقوق فردی گذشت و حتی آن را تباه کرد.
در اسلام هر چند که دین به عنوان مجموعه ای از آموزه های وحیانی برای انسان آمده است ولی هر گاه شرایط به گونه ای رقم بخورد که میان فرد و دین یکی از آن ها می بایست آسیب ببیند، حفظ دین مقدم بر حفظ جان و مال و عرض شخص خواهد بود؛ از این روست که پیامبران و مصلحان و مومنان همواره همه داشته های خویش را در راه حفظ دین فدا می کنند و امام حسین (ع) برای اصلاح امت اسلام جان خویش و عزیزترین انسان ها را در این راه گذاشت.
این همه تاکید و توجه به جایگاه جامعه و پاسداشت اصول و پایه ها و ارزش های آن، به خوبی جایگاه حفظ حریم حرمت های دیگران را روشن می سازد. از این روست که در آموزه های وحیانی، بر حفظ ارزش ها و اصول روابط اجتماعی تاکید بسیار شده است.
یکی از مسایل مهم اجتماعی، حفظ حریم افراد جامعه از سوی کسانی است که جامعه را تشکیل می دهند؛ زیرا این گونه است که جامعه برپا می ماند و همگرایی و همدلی در آن افزایش می یابد و انسجام اجتماعی تقویت می گردد. بخش بزرگی از آموزه های وحیانی اسلام به مسایلی اختصاص یافته است که این پیوندهای اجتماعی را استواری بخشیده و پایه های آن را محکم کند. از جمله این آموزه های می توان به احسان، ایثار، تعاون، عفو و گذشت و مانند آن اشاره کرد.
در برابر هر گونه علل و عواملی که پیوندها و انسجام اجتماعی راکاهش دهد به عنوان عملی زشت و رفتار نابه هنجار شناسایی و گاه به عنوان گناه و گاه دیگر به عنوان جرم تلقی شده و مجازات و مکافات دنیوی و اخروی بر آن بار شده است.
از جمله این عوامل می توان به اذیت و آزار مومنان اشاره کرد که ترکیب آنان امت اسلام و جامعه اسلامی را می سازد. از پیامبر گرامی روایت شده است که آن حضرت (ص) می فرمود: من نظر الی مومن نظره لیخیفه بها ، اخافه الله عزو جل یوم لا ظل الا ظله ؛ هر که مومنی را با نگاه خود بترساند ، خداوند او را در روزی که هیچ سایه ای جز سایه او نیست، بترساند.(وسایل الشیعه ، حر عاملی، ج 8 ، 614)
در این روایت کوچک ترین عملی که موجب ترس و اذیت مومن شود ، به عنوان گناهی معرفی می شود که می بایست شخص آماده مجازات آن در روز رستاخیز باشد. بنابراین حتی نگاه ترسناکی که مومنی را به هراس افکند ، رفتاری زشت و دارای مجازات اخروی دانسته و از آن پرهیز داده شده است.
امام صادق (ع) به اذیت و آزار زبانی به عنوان رفتار نابه هنجار دیگر اجتماعی اشاره کرده و برای آن مجازاتی سخت تر در رستاخیز بیان می کند. به این معنا که هر گونه رفتار از خرد تا کلانی که موجبات اذیت و آزار مومنان را فراهم آورد در دنیا و آخرت تاثیرات خود را به جا خواهد گذاشت و شخص از بازتاب و مکافات عمل خویش نمی بایست غافل شود. اگر کسی با نگاهش کسی را می آزارد از سایه الهی بی بهره خواهد شد ، اگر با زبان و سخنی درشت دیگری را به آزارد می بایست خود را آماده این کند که از رحمت الهی محروم شود. آن حضرت می فرماید: من اعان علی مومن بشرط کلمه لقی الله عز و جل یوم القیامه مکتوب بین عینیه : آیس من رحمتی؛ هر که با جزیی از یک کلمه به زیان مومنی کمک کند ، روز رستاخیز خدا را در حالی دیدار می کند که میان دو چشمانش نوشته شده است: نومید از رحمت من.(کافی ، کلینی ، ج 2 ، ص 368)
از نظر پیامبر(ص) اذیت و آزار مومن برابر با اذیت و آزار رسول خدا(ص) و برابر با اذیت خداوند است که چنین شخصی در تمامی کتب آسمانی از تورات و انجیل و زبور و قرآن، انسانی ملعون می باشد.(بحار الانوار ، مجلسی ، ج 75 ، ص 150)
برخی از افراد با کارهای خویش دل مومنان را به درد می آورند و آنان را غمگین و اندوهگین می سازند. این افراد حتی اگر همه دنیا را برای شاد کردن وی به او بخشند و آن را کفاره آن قرار دهند، این کارش نمی تواند کفاره زشتی عمل دل شکستن و اندوهگین کردن مومن باشد و شخص آزاردهنده گمان نکند که با این کارش پاداشی می برد؛ زیرا اندوهی که در دل مومنی انداخته و حزنی که در یک دم بر جانش نشانده است ، هیچ چیز نمی تواند آن را بزداید. این است که گفته اند انسان نمی بایست کاری کند که دلی اندوهگین گردد که هیچ چیزی نمی تواند کفاره آن باشد. پیامبرگرامی می فرماید: هر که مومنی را غمگین کند، آن گاه دنیا را به او بدهد ، این بخشش کفاره عمل او نخواهد بود و برای او پاداشی به دنبال نخواهد داشت.(همان )
امام رضا (ع) می فرماید که پیامبر(ص) فرمود: من استذل مومنا او حقره لفقره و قله ذات یده شهره الله یوم القیامه ثم یفضحه ؛ هر که مومنی را به خاطر فقر و تهی دستی اش خوار و کوچک شمارد ، روز رستاخیز خداوند او را شهره می کند و رسوایش می نماید.( همان ، ص 142)
بنابراین انسان می بایست همواره این آمادگی را داشته باشد که مجازات الهی دامن گیر وی در دنیا و آخرت خواهد بود و این سنت الهی است که هر کسی را به کارش در دنیا و آخرت پاداش دهد. البته آن چه در این دنیا از مجازات و عذاب های دنیوی می بیند تنها بخشی از آن عذاب الهی است.
بنابراین هرگز به اذیت و آزار مومنان امت اسلام نمی بایست اقدام کرد که هر که مومنی راخوار کند خداوند نیز خوار و ذلیلش می کند.(همان ) و این خواری و ذلت را در دنیا نیز خواهد چشید.
هدف از این همه سخت گیری نسبت به مومنان که شهروندان امت اسلام و جامعه ایمانی می باشند از آن روست که اگر این گونه واکنش شدید و سخت نسبت به شهروندانی که هنجارشکنی می کنند ، وجود نداشته باشد، امت اسلامی نمی تواند انسجام و همدلی را حفظ کند و در مسیر کمالی گام بردارد. هر مومنی در دستگاه الهی از چنان قرب و منزلتی برخوردار می باشد که ارزش و احترام کعبه در برابر آن هیچ است؛ زیرا تنها مومن است که ظرفیت تحمل اسمای الهی را دارد و همه هستی در برابر انسان مومن ، می توان گفت هیچ و کم وزن است. وزن و اعتبار مومن است که به جهان بها و ارزش می دهد و این مطلب شامل خانه خدا و مانند آن نیز می شود. بنابراین حفظ حرمت حریم مومنان و شهروندان امت اسلام ، یکی از مهم ترین اصول ارزشی اسلام است که می بایست از سوی همگان پاس داشته شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ب.ظ توسط خلیل منصوری یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸
بازبینی در معنای چند واژه قرآنی
برخی از واژگان قرآنی به درستی در عربی و فارسی ترجمه نشده و موجب آن شده تا مشکلات تفسیری و کلامی پدید آید. دراین جا به نمونه هایی از آن توجه می دهیم:.
1. ذرا : مانند: و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ( اعراف آیه 179) این واژه در معنای آفریدن و خلقت و نیز باد دادن و باد افشان کردن گندم و پراکنده کردن آمده است. از آن جایی که باد افشان کردن گندم برای جدا کردن کاه از گندم می باشد، در کاربردهای عربی این واژه به معنای جدا کردن نیز به کار رفته است. بنابر این ذرا به معنا جدا کردن ، غربال کردن و دور ریختن چیز بی ارزس برای دست یافتن به چیز با ارزش است. در آیه نیز مراد آن است که ما بسیاری از پریان و آدمیان را برای دوزخ جدا کردیم. یعنی برای دور ریختن جدا کرده ایم. این همان معنایی است که در آیه36 سوره انفال از آن به " لیمیزالله الخبیث من الطیب " بیان شده که در حقیقت خداوند می گوید: ما ناپاک هارا روی هم می ریزیم و انباشته می کنیم و آن گاه آن ها را به دوزخ می ریزیم. این جدا کردن و انباشت روی هم است.
2. غوی و اغواء : مانند ، قال فبما اغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم(اعراف آیه 16) و نیز عصی آدم ربه فغوی. مراد از غوی و اغوا در این آیات به معنای گمراهی کردن و فریب دادن و یا گمراهی نیست؛ زیرا این واژه در تمامی زبان های سامی به معنای کج شدن، میل یافتن ، علاقه و اشتیاق ، گمراه شدن، خم شدن ، فرو افتادن و واژگون شدن است. در اقرب ا لموارد انغواء را به معنای انهوی و مال معنا کرده است و می افزاید: یعنی از بلندی به زیر افتادن، برگشتن ، واژگون شدن. بنابراین اغوا یعنی از بلندی به زیر افکندن و سرنگون ساختن. از این نظر می توان هبوط و اهباط را تفسیر معنای اغوا گرفت. بر این اساس چون خداوند به دنبال نافرمانی ابلیس و آدم (ع) حکم هبوط داده و فرموده است: فاهبط منها و یا اهبطوا منها ، از بهشت فراز و اسمان فرو شو. ابلیس می گوید به سبب آن که مرا از بلندی و جایگاهم به زیر افکندی و سرنگون ساختی من در راه راست تو می نشینم. بنابراین " عصی آدم ربه فغوی " به معنای این است که آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و هبوط کرد پس فرو افتاد و هبوط کرد. چنان که معنای " ماضل صاحبکم و ما غوی به معنای این است که صاحب و هم نشین شما گم نشد و از راه نیافتاد.
3. کلاله : مانند، و ان کان رجل یورث کلاله(نساء آیه 12) کلاله را به معنای مرد بی پدر و فرزند بودن گفته اند. این واژه در زبان های سامی به معنای کل و یا کلل یعنی پیوند و بتگی میان دو جنس ناهمگون است. مانند دو نخ یا دو بذر. از آن جایی که زن و مرد از یک جنس نیستند پیوند آنان را کلل گفته اند به معنای زناشویی است.کله یعنی عروس. پیوند و بستگی ناتنی و غیر خونی را نیز کلل می گویند. بنابر این مرد کلاله یعنی کسی که با او پیوند ناتنی دارند. یعنی شخص یا پیوند خونی و لح دارد و یا پیوند خونی ندارد که کلاله است که غیر هم خون می باشد. این که عیال را کل گفته اند برای آن است که این عیال به او پیوند خورده است و نیازمندی لازمه آن می باشد. در حقیقت نیازمندی و سرباری مفهوم تبعی وابستگی است.
4. نحل : مانند ، وآتوا صدقاتهن نحله (نساءآیه 4) نحل و نحله به معنای عطیه و هدیه و بخشش آمده است ولی در این آیه مفهوم دیگری مراد است.این واژه در زبان های سامی به معنای تصرف کردن، مالک شدن ، تصرف کردن و به ملکیت دادن و تقسیم کردن مال برای ملکیت دیگری دادن و مانند آن آمده است. مفهوم اصلی نحل به معنای مالی را به ملکیت و تصرف دادن است . البته بخشش بی عوض را نیز نحل می گویند چون تملیک بی گرفتن عوض است. بنابراین معنای آیه این است: مهریه زنان را چنان ه به تصرف آنان و تملک شان در آید به آنان بدهید. یعنی تا هنگامی که مال به تصرف و تملک زن در نیامده است ادای مهر و فرضیه نشده است. پس لازم است تا آن چه از مهر زنان در پیش مردان است به عنوان ملک به آنان بدهند.
5. زبور : مانند ، جاءوا بالبینات و الزبر و الکتاب المنیر (ال عمران آیه 184) زبور به معنای کتاب داود (ع) آمده است ولی در آیه به معنای کلام و سخنان و سروده است؛ زیرا چنان که از معلقه لبید بن ربیعه از اشعار دوره جاهلی بر می آید " زبر تجد متونها اقلامها " مراد سروده و سخن و کلمه وکلام است. اصولا زبر به معنای بانگ زدن یا بر چارپا بانگ زدن و او را به زجر راندن است. در حقیقت تهدید با کلام و سخن وترساندن آن با بانگ ، معنای تبعی است و آن چه معنای اصلی است همان بانگ زدن و فریاد کردن بر کسی که مایه ترس او خواهد شد. از این رو، به عقل نیز زبر می گویند ، زیرا عقل نیز بازدارنده است. بنابراین چون بانگ زدن مایه ترس و بازداشت و تهدید می شود، به این معانی نیز به کار می رود. در تمامی زبان های سامی دبر و دور به معنای کلام و سخن آمده است. زمور و دبر نیز به معنای بانگ و آوا و سرود می آید و مزامیر داود(ع) به معنای سروده ها یا آواز نیکو است. در شعر حافظ نیز زبور به معنای آوا به کار رفته است آن جا که می گوید: زبور عشق نوازی نه کار هر مرغ است / بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش. در این جا مراد وی یعنی ساز عشق زدن و آوای عشق سردادن است. در حقیقت زبور متضاد انکر الاصوات یعنی آواز خوش است. بنابراین مراد از زیر در آیه مطلق کلام و پیام الهی یا عصاره سخن و رسالت است که در کنار کتاب به معنای قوانین نوشته شده آمده است.
6. سوم : مانند، بخسمه آلاف من الملائکه مسومین (آل عمران آیه 123) در این جا مراد از سوم را داغ خورده و نشانه دار گفته اند ولی با توجه به کاربردهای این واژه در زبان های سامی می توان گفت که مراد از آن گماشتن ، فرود آمدن و روانه کردن است که در این صورت با واژگان دیگری که در وصف آنان آمده مانند مردفین و منزلین همانند و نزدیک است. سوم دارای معنای چندی است که از جمله می توان به معنای عذاب دادن و روا داشتن ، حاکم گذاشتن ، رها کردن و نیز خال و لکه است. سیما به معنای خال و لکه است که به مجاز به معنای چهره می آید. بنابراین مراد در این آیه همان فرستاده شده و گماشته شده است. چنان که در آیه 6 سوره ابراهیم و مانند آن یسومهم سوءالعذاب به معنای عذاب کردان و عذاب فرود آوردن و وارد ساختن است؛ یعنی کسی که بر شما عذابی سخت وارد می سازد.
7. رفث : مانند، لا رفث و لا فسوق . این واژه وام گرفته شده از زبان های دیگر است. در زبان های سامی به معنای سخنان زشت هنگام نزدیکی زن و مرد به کار رفته است هر چند که معنای اصلی آن گل و لای است. یعنی گل مال کردن و گل آلوده کردن. در معنای فروتنی و تسلیم و تن در دادن و گردن نهادن نیز به کار رفته است. پس مراد از الرفث الی النساؤ یعنی به زنان فرو نشستن و یا زنان را به زیر کشیدن یا زنان را پذیرا شدن که کنایه از عمل زناشویی و نزدیکی به زن است. از آن جایی که به خود عمل نزدیکی رفث گفته می شود به سخنانی که در آن هنگام رد وبدل می شود نیز اطلاق می شود. از همین نمونه می توان به واژه فحش اشاره کرد که عمل زشت است ولی بعد به سخن زشت نیز گفته شده است.
8. خذ : مانند فخذ اربعه من الطیر(بقره آیه 260) این واژه به معنای چندی به کار رفته است که یکی از آن ها گرفتن است . البته گرفتن همانند فارسی در عربی کاربردهای چندی دارد مانند اخذ العلم یعنی علم فراگرفتن و یا خذوا زینتکم به معنای برگرفتن و خذوا حذرکم به معنای پیشه گرفتن . در عبارت اخذهم اخذه رابیه (حاقه آیه 9) یا در آیه 286 سوره بقره اخذ به معنای گرفتن به مجازات است که تا مرحله نابودی پیش می رود. بنابراین خذ در آیه مورد نظر گرفتن به همراه کشتن است. البته از کاربردهای واژه شکار کردن است زیرا اخذ الطیر به معنای صید است چنان که ماخذ الطیر یعنی ابزار شکار پرنده . و از آن جایی که شکار به قصد کشتن و نابودی است بنابراین اخذ الطیر یعنی صید به قصد کشتن یاهمراه کشتن می باشد. هنگامی که تیری به سوی پرنده ای افکنده می شود یا ماهی صید می شود موجبات هلاکت و کشتن شدن وی نیز فراهم می آید. بنابراین خذ در عبارت فوق به معنای شکار کردن و کشتن است و نیازی نیست تا صرهن را به هزار اما و اگر تغییر دهیم و بگوییم یعنی آوردن همراه با قطعه قطعه کردن؛ زیرا صرهن به معنای میل دادن و کج کردن و بازآوردن و بازگشتن و روکردن و از حالی به حالی دگر شدن است.
9. مشید : مانند ، بئر معطله و قصر مشید(حج آیه 45) واژه شاد در معانی چندی چون استوار و رفیع ، گچ بری شده و مزین آمده است. ولی اصیل ترین معنای این واژه ویران کردن ، هلاک کردن ، غارت کردن ، سرنگون کردن و دریدن است. شد به معنای تاراج و ویرانی و غارت نیز از همین ریشه است. اشاد به معنای هلاک کردن نیز در کتب کهن آمده است(متن اللغة ، ج 3 ، ص 392) بنابراین معنای قصر مشید به معنای کاخ ویران و غارت شده است. جالب این که صاحب مجمع البیان از قول ضحاک معنای خراب شدن را در صفحه 89 مجلد 7 می آورد و می نویسد: قال الضحاک هذه البئر کانت بحضر موت فی بلده ... و عطلت بئرهم و خرب قصر ملکهم.
10. نظر : مانند، هل ینظرون الا ان یایتهم(بقره آیه 210) نظر به معنای دیدن و اندیشیدن ، چشم داشتن ، انتظار داشتن و مهلت دادن به کار رفته است. در این آیه نیز همان معنای نخست را می توان برای نظر آورد بی آن که مشکلی پیش آید ولی باید توجه داشت که باید به یک نکته نحوی دقت شود. در کاربردهای عربی اصیل هرگز هل با لا نفی به کار نمی رود و تنها استفهام با همزه است که با لا به کار می رود و گفته می شود: الاترون . معمولا در مواردی که باید استفهامی منفی طرح شود هل استفهام پیش و واژه لا پس از فعل می آید، یعنی در حقیقت " هل .... الا " برابر با " هل لا " است. بنابراین به جای هل لاینظرون گفته می شود: هل ینظرون الا. بنابراین معنای آیه این است که آیا آنان اندیشناک نیستند و آیا نگران نیستند؟ بر این اساس نیاز نیست که واژه در معنای اصیل خود یعنی نگریستن و اندیشیدن به کار نرود در آیات دیگر نیز همین معنا می بایست مورد توجه قرار گیرد نه آن که معنای آن را به انتظار تغییردهیم و ینظرون را به معنای ینتظرون : متوقع و منتظر بگیریم. ( برگرفته و تلخیص از نوشته دکتر شهرام هدایت در مجله مترجم)
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٩ ب.ظ توسط خلیل منصوری
